پنجشنبه 07 دی 1391

سلام ای آشنا با من
بیا همسایه باش با من
چراغ روشن خانه
بیا تا قاصدک ها را
فرستم پیشوازت یار
شقایق را کنم قربانی عشقت
بیا تا بعد از این شب ها
تو باشی ماه تابانم
بیا چشمم به در خشک و
نگاهم سوی تو جاری ست
چراغ جان من در حال خاموشی ست
اگر مردم،مزارم را پر از گل کن
جوابی ده سلامم را سپس چون ابر پر باران
ببار و فبر من را اشک باران کن
که شاید اشک ها کمتر کند از آتش عشقت
و بعد از آن بگو با چشم گریانت
سلام ای آشنا با من
چه دیر آمدم،افسوس
تو رفتی و محبت را
به خاک سرد سپردی
درویش جوان


