من نویسم قصه دشت بلا
قصه آن زمین کربلا
تو بدانی جان من آنجا چه شد
آخر قصه بگویم من چه شد
بچه ها در یاد آب خوابیده اند
اشک ریزان مادران بشکسته اند
یا خدا در میان مادران نوری نشست
در میان تشنگان نوری نشست
خواهر نام آوران کربلا
صاحب نامی که ماند از کربلا
خواهر آن سر که بر نیزه برفت
دختر شیری که بر سجاده رفت
خواهر خونی که بر عالم بریخت
زینب آمد جان من بر هم بریخت
خیمه ها آتش زدن آن نادلان
بچه ها را گر زنن آن نادلان
آن یتیمی که زنی فرزند اوست
یادگار قصه یاران دوست
خیمه ها آتش مزن ای ناجوان
دست به این مادرمزن ای ناجوان
آنکه شلاقش زدی , او زینب است
مردی و مردانگی رفته است دگر
تشنه یار از کربلا رفته است دگر
خیمه ها را گر نگر آتش زدن
نام آن نام آوران آتش زدن
کس بگوید گر به من اینجا چه شد
آن لب خشکیده یاران را چه شد
بچه ها را میزنند آنها چرا ؟
مادران را میزنند آنها چرا ؟
گر بگویم جنگ را پایان گرفت
آن لب خشکیده را , سامان گرفت ؟
کس بگوید پس به من آخر چرا؟
بچه ها بردند سوی قتلگاه
مادران اشکی بریزند بر زمین
بچه ها , بچه ها را میکشند بر زمین
بچه ها در قتلگاه گو خون یاران میروند
اشک ریزان سوی یاران میروند
من بگویم پس به تو آتش مزن
خیمه ها را , خیمه ها آتش مزن
آن یادگار زینب است
قنداق کودک را دگر آتش مزن
اشک ریز ای یاد یارانی که رفت
اشک ریز خیمه ها آتش زدند
اشک ریز گر نینوا آتش زدند
اشک ریز گو قلب زینب را خدا آتش زدند...
نوشته یه جوون بالاکوهی